#تا_آسمان_پارت_440

_بیا بالا...

سرش متمایل شد به سمت حاجی . نگاه مستقیم و خیره اش به رو به رو جای هرحرف اضافه ای راگرفته بود.

میان این مرد و خودش همیشه خط تیره ای بود و فاصله ای پر نشدنی. نمیدانست ازکی و چه وقت . اما تا جایی که ذهنش یاری میکرد همین بود.

جدیتی آزار دهنده و قاطعیتی آمیخته به خشونت.

نگاهش را داد به سنگهای سفید پله و کتانیهایش.دست حاجی از کنارش رد شد وریل توری را کشید׃بروتو...

دستهایش را گرفت توی هم׃شما بفرمائین...

بالاخره لبخند این مرد را بعد چند ساعت دید. با دست باز شده اشاره کرد به در که برود داخل.ایستاد روی کف پوش نمدی کفش کن . نگاهش قبل هر چیز نشست روی گل میخ و چادر سفید حاج خانوم .

حاجی از کنارش رد شد و رفت سمت سرویس. اما قبلش ساکش را گذاشت مقابل دراتاق تابان.

قدمهایش را کشید تا وسط سالن. فضای خنکش بوی خوبی میداد. بوی غذای مانده ازشب... بوی پونه... بو کشید ..شاید هم نعناع... تشخیصش مشکل بود..اما.هر چه که بود نفسش را تازه کرد .

سرش چرخید و لبخندش پهن شد روی دسته های خشک شده ی نعناع روی میزناهار خوری. با نوک انگشتانش درنیم باز اتاق را هل داد ... گامهایش بی وزن بودو نرم.

تکان خوردن حاج خانوم را حس کرد ׃حاجی... اومدی...?

سهم بغض نفسهایش کمتر از همیشه بود و هیجانش بیشتر.


romangram.com | @romangram_com