#تا_آسمان_پارت_439

مکثی کرد و نفسش را فرستاد بیرون:برو بیدارش کن... بزار بدونه اومدی و...

خیالش راحت بشه....

نگاه حاجی به انتهای کوچه ی تاریک بود که صدایش آمد׃کاش قبل هر تصمیمی به این فکر میکردی که تنها خودت نیستی......آدمای زیادی دارن با تو و به خاطر تو زندگی میکنن....

دستش رفته بود روی دستگیره که ماند..نفسش را نگه داشت و با مکثی طولانی بیرون داد. بغض داشت آوار میشد دوباره روی سرش.

مفتضحتر ازین امکان نداشت که گریه اش را نتواند کنترل کند.

کلید را فشرد میان بند بند انگشتانش و در را باز کرد.

کلید را چرخاندو و لولای در را برای ورودماشین انداخت و قدم به تاریکی حیاط گذاشت. ایستاد کنار حوض. توی سیاهی قیر گون شب ,سایه ی لرزان مهتاب میان موج درخشان آب بود.

سرش چرخید سمت ساختمان یک طبقه ی آجر نما. کاغذی های ارغوانی حاج خانووم مثل هر تابستان پیچیده بودند دور ستونهای دوسر پله و رفته بودند تاقاب دو پنجره ی رو به حیاط نشیمن.

درهای مثل همیشه چهار طاق باز و توری سفید آلو مینیومی.صدای موتو ر ماشین حاجی پشت سرش خاموش شد.

موج صدایش کوتاه بود و زیر׃برو تو....

حاجی ریموت را زد و قدم راست کرد سمت پله ها.

ساک را که توی دست حاجی دید شرمنده شد از حواس پرتی اش׃بدینش به من....


romangram.com | @romangram_com