#تا_آسمان_پارت_441
همانطور نوک پا رفت پای تخت.
دست حاج خانوم تکان خورد و رفت روی سینه׃دیر.. کردی..حاجی...
توی تاریک روشن اتاق دراز کشیده بود روی تخت با همان رو اندازسبک و تابستانه ی گلدارش.لب به هم فشرد و انگشت اشاره اش را گذاشت روی سنگ فیروزه ی انگشترش... کشید تا نرمی پوست پر چروک دستش.
باز شدن آرام پلکهایش را که دید خنده اش را از پشت لب رها کرد.
_وااای ... تو کی اومدی?
آنطور که به یکباره نیم خیز شد و نشست,خودش هول کرد .پیشانی اش را گذاشت روی دست حاج خانوم׃مادر... جووون...
نگاهش بالا رفت و چانه اش بالاتر.سرش را دستی فشرد و چسباند به سینه اش׃قربونت برم...
به پهنای صورتش خندید׃اومدی بالاخره?
انگشتهای حاج خانوم رفت زیر چتری هایش... باز شد... دوباره خندید..
دست چرخاند دور قاب صورتش و با شیطنت.. با رضایت نگاهش کرد׃ملوسک شدی که عروسکم!
سر دماغش را چین انداخت. ذوق کرد و تکانی به موهایش داد׃راس میگین?
حاج خانوم رو اندازش را از روی پا کنارزد׃طفلی مهرادم.... مادر به فداش... خبرنداره ازاومدنت.. نه?
romangram.com | @romangram_com