#تا_آسمان_پارت_436

در را که باز کرد تن شل و ولش آویزان دستگیره برنجی شد...

اولین و تنهاترین چیزی که عصبهای بینایی اش به محض باز شدن در تشخیص داد,صورت بشاش ,لبهای خندان ونگاه نافذ حاج مرادی بود که نشسته بوددرست مقابلش روی سلطنتی سه نفره ای که آن سرش را با با فرهاد اشغال کرده بود.

دست خودش نبود وقتیکه تمام آن دو ماه کابوس.... تک تک آن لحظه های ناگزیر وناچار مانده اش.... ساعت به ساعت آن روزهای سیاه.. مثل برق سیلی کوبیده شد توی صورتش....

به هم خوردن لبهایش را حس کرد اما به حنجره اش شک داشت که صدایی تولیدکرده باشد یا نه...

صدای رسا و محکم حاجی پیچید توی چهار گوشه ی نشیمن׃به به... همیشه به گردش .....

ایستادن و نزدیک شدنش را که دید نگاه مبهوت و گنگش اول روی صورت باباچرخید بعد هم پشت سرش....

نگاه دلگرم کننده ی آیسان ریخت توی نگاهش و بعد هم لبخندی که پراز معنا وحرف آمد روی لبهای آیسان.

با لمس شانه هایش سرش برگشت׃خوبی بابا جان?

دوباره نگاهش نقبی زد به باباو در کناراو هم مادرش و کمی آن سوتر مهتا که مانده بود توی درگاهی آشپزخانه و با چشمهایی قد پرتقال نگاهش میکرد.

صدایش را بالاخره پیدا کرد׃س....سلا...م....

پنجه های بزرگ حاجی سفت شد روی بازوهایش׃یه مشکل حقوقی داشتم.. بهتر دیدم بیامو از نزدیک با فرهاد مشورت کنم....

نگاه چشمهای سیاهش با قدرتی باور نکردنی انگار رسوخ میکرد توی اعماق فکروذهنش.


romangram.com | @romangram_com