#تا_آسمان_پارت_435

در را برایش باز گذاشت و وارد حیاط شد.

عطر محبوبه ها ی شب تمام محوطه را پر کرده بود. چشمهایش را بست و از ته دل نفس کشید.

باغچه امروز بی آب بود و موزائیکها خشک.

تعجب کرد. ماشین پدرش که توی پارکینگ بود.یعنی فراموش کرده .?

شانه ای بالا انداخت. توی یک دستش کیف و دست دیگرش شال..پر صدا دوید سمت پله ها.

احساس سبکی میکرد از حجم کم روی سرش. سرش را تند تند تکان داد و موهای وحشی اش را ریخت توی صورتش.

از شیشه خور بالای در ورودی چلچراغهای روشن را که دید از هول و ولا افتاد.

روی پاگرد مکثی کرد...

با دیدن یک جفت کفش مردانه ی براق و ... جفت شده.. قلبش و شقیقه اش همزمان تپیدن گرفت.

نگاهش بالا رفت.. حس ششمش با تلنگری به این وضوح محال بود اشتباه کند....

سر دلش سوخت.. بزاقش را بلعید و دست به دستگیره شد....

زیر صدای گرومب گرومب قلبش ,باقی آن پنج حس دیگر انگار که مختل شده بودند.


romangram.com | @romangram_com