#تا_آسمان_پارت_437

_دو سه ساعتی میشه رسیدم... صبح به فرهاد زنگ زدم و هماهنگ کردم باهاش اومدنمو...

مکثی معنا دار کرد توی چشمهایش׃ فکر کردم شاید بخوای با من برگردی... اینه که منتظرت شدم تا بیای....

نگاه و لبهای حاجی هر دو با لبخندی دست و دل بازانه چرخید سمت بابا فرهاد׃البته اگه فرهاد بخواد بعد دو ماه از نور چشمیش دل بکنه و رضایت بده ما با خودمون ببریمش....

پس ״کی میای دقیقا״مهتا برای این بود? هول و ولای آیسان...?. آن برنامه ریزی برای کشاندنش تا مقر سوسن خانوم....?حرفهای پدرش توی دفتر.....?

همه به خاطرآمدن حاجی بود?

صدای خنده ی بابا فرهاد مثل حاجی بلند نبود اما رضایتش بزرگتر ازلبخند پر صدای حاج مرادی بود.

دست به جیب جلوتر آمد׃خواهش میکنم حاج آقا...

نگاه بابا فرهادش مشتاقانه روی سرو شکلش چرخید׃هرچند که دل کندن از دخترام برای منو مادرشون خیلی سخته ولی...

خیره شد توی چشمهایش׃هر اومدنی بالاخره رفتنی داره ......

***

مهم نبود نصفه شب باشد یا سر شب یا وسط روز.ترافیک سعدی همیشه ی خدا قروقاطی بودو اعصاب خرد کن .

نگاهش به چراغهای روشن حاشیه ی خیابان , بیلبوردها ی رنگارنگ و بنر های چشمک زن بود که پیچیدن ماشین داخل فرعی را حس کرد.


romangram.com | @romangram_com