#تا_آسمان_پارت_424
یک پایش که نشست روی آسفالت کوچه نگاهش ماسید روی سکوریتهای مات وتابلوی بزرگ سبز رنگ.دررا بست و چرخید׃اینجا دیگه چرا اومدیم?
آیسان از بین دوتا صندلی خم شد به پشت׃اصولا واسه چی میان اینجا ? هیر کات...
وکسینگ... براشینگ.... بازم بگم...?پیاده شو.. بچه بازی ام در نیار لطفا....
تارهای صوتی اش لرزید׃دارم میگم واس چی منو آوردی اینجا?
چشمهای آیسان برگشت سمتش. انتظار این واکنش تند را نداشت احتمالا که آنطورماتش برده بود׃چته داد میزنی... دیوونه شدی.?
لبهایش لرزید׃اون مرخصی کوفتیو واس این گرفتی.... دیر شد دیرشد... واسه این بود?
بدبختی بود در نوع خودش که حرفهایش همه اشک و بغض میشدند.خطوط صورت آیسان از پشت لایه ی اشک هر لحظه بیشتر می رفت توی هم.
_خیلی چندشم...?آره?....خیلی زشتم...?... یعنی اینقد حال به هم زنم که همتون راست میرین چپ می یان میگین سرو ریختتو جمع کن.... ?
اشک چشمهایش را که نه,تمام صورتش را خیس کرد. حالا دیگر خبری از اخم چندلحظه پیش توی صورت آیسان نبود.جایش را داده بود به ترحم و دلسوزی.
همان چیزی که آتشش میزد.
_یعنی به جایی رسیدم که گره ی کور زندگیم با دستای سوسن جونت وامیشه....?یعنی چاره ی کار من تو این خراب شده ست?
انگشتش کشیده شد سمت ساختمان دوطبقه׃یعنی اگه ازین در اومدم بیرون دیگه شوهرم مال منه....?.....یعنی دیگه شبا زودتر از دو میاد خونه....
romangram.com | @romangram_com