#تا_آسمان_پارت_425

دیگه حالش ازدیدن صورت من بهم نمیخوره...?

دستهای لرزانش را گرفت جلوی صورت آیسان׃ببین دستامو.... کثیفه...?.نجسه مگه...?دست پخت منو نمیخوره....یعنی اگه برم اونجا....دیگه از خوردن دست پخت من چندشش نمیشه...دیگه... دیگه...نمیگه جلو چشام آفتابی نشو?

دستهایش را با نفرت کشید روی لبهایش و انگار که رد کثافت را پاک کند׃یعنی اگه راه به راه رژ بزنم میشم زن دلخواهش...

کشید روی صورتش׃یعنی اگه از صب تا شب بشینم جلو آینه و بمالم میشم خانومش?

باورش نمیشد... باورش نمیشد... که داشت به خاطر خواسته نشدن از طرف

مردی... به خاطر دوست نداشته شدن... به خاطر پس زده شدن توسط مردی..

گریه کند... یعنی این خودش بود... ?این زن ذلیل... این زن بدبخت... این زن زبون و خوار شده آسمان بود?

نفهمید چشمهای آیسان کی آنهمه نزدیکش شد..نفهمید دوَران سرش.... لرزش چانه اش کی آرام گرفت....نمیدانست کیفیت گریه اش چطور بود که نفسش راچال کرده بود ته سینه.

کف دستهای آیسان را روی گونه اش حس میکرد وفشار آرامی که به کاسه ی سرش وارد میشد׃سسس... آروم باش قربونت برم.... آروم باش....

شده بود شبیه یکی از همان عروسکهای چفت و بست شده ی بسته های شانسی.ازهمانهایی که با یک فشار, پیچ و مهره های تمام قطعات پلاستیکی اش از هم میپاشید .حس میکرد بند بند مفاصلش در حال از هم گسیختن است. مغزش انگارکه عنصری مازاد بود که دیگر فرمان نمیداد.

سرش را با هق هق تکیه داد به صندلی و چشمهایش را بست. آن سیل سوزان اشک ازکجا سرچشمه میگرفت که اینطور داشت میجوشید وتمامی نداشت.?

خودش هم از شنیدن صدای عاجزش حالش به هم میخورد. مهراد حق داشت که نمیخواست صدایش را بشنود..


romangram.com | @romangram_com