#تا_آسمان_پارت_423

.... یه نمونشه....بهر حال....

نیم نگاه به آینه ی بغل ,تیک تیک راهنما وچرخش فرمان وبالاخره سری که برگردانده بود سمتش׃دوستی منو دختر خالش هم مزید بر علت شد...

_دختر خالش دیگه کیه?

چشمهای آیسان براقتر شد. ته نگاهش برقی موزیانه میدید׃دکتر یکتا!

شل شد..... تمام عضلاتش׃شوخی میکنی دیگه?

چرخشی به فرمان داد و وارد میدان شد׃ابدا!

تقریبا سر خورده بود روی صندلی و پاهایش دراز شده بود کف ماشین.. دستهایش راجمع کرد توی سینه׃پوووف.. مار از پونه بدش میومد دم لونش سبز میشد....

یعنی باید باهاش فامیل بشیم..?

یک لنگه ابروی پهن و قهوه ای اش پرید بالا׃فعلا که چیزی معلوم نیست!

کمربندش را باز کرد׃من که اینجوری فکر نمیکنم...

دستی را کشید و سوئیچ را بست׃پیاده شو و فکراتو نگه دار واس خودت....

دست به دستگیره انداخت׃خواهیم دید...


romangram.com | @romangram_com