#تا_آسمان_پارت_410

_نه تا وقتیکه جنبشو نداری...خیلی ترشه.... رو به قبله شدی اینبارباید اشهدتم بخونی...یادم نبود اونجا لواشک دارم.

راه افتاد دنبال آیسان .بند انگشتش را برد جلوی صورتش׃یه ذره لااقل...

سرآیسان چپ و راست شد و لواشک رفت توی کیفش.

_حداقل بگو از کجا خریدی...

زیپ کیفش را کشید ׃دکتر یکتا از قلعه رود خان سوغاتی آورده... خیالت راحت شد?

شانه ای بالا انداخت و آب جوش را ریخت توی لیوان ها׃خوبه اینبار ژل شستشوی بانوان نیاورده.. والا دیگه... زنی که هرجا میره سوغاتی ازون چیزا میاره همش...

پخی خندیدن آیسان اصلا هم باعث خنده اش نشد.

_شنبه جشن نامزدیه ایلائه.... ایلا رو یادته..?

نگاهش با تخسی چرخید سمت پنجره׃چرا یادم نیست... دختر بزرگه ی دکتر فریده یکتا که تو آلمان همه فریدا صداش میکنن....

ایلا را خوب یادش بود. هفت هشت سانتی از مهتای خودشان بلندتر بود و عجیبترین رنگ موهایی را داشت که به عمرش دیده بود׃استخوانی!

آیسان دکمه های کت کرم لختش را بست و گوشی اش را باز کرد׃بیا عکساشونوببین...پسره قطریه...

_لابد ازونا که تو زیر زمین خونشون چاه نفت دارن....


romangram.com | @romangram_com