#تا_آسمان_پارت_408
آیسان دفتر را بست و دوباره هلش داد ته کمد و مهرش را انداخت توی جیب׃اووهوم...
..امروز دردش میگیره...برا دو روز دیگه دکتر یکتا واسش تاریخ زایمان زده بود...
وقتی که آوردنش از زور درد به لرزه افتاده بود طفلی..
دست کشید روی پیشانی و وسط ابرویش را مالید׃دهانه ی رحمش هشت سانت واشده بود... سر بچه تقریبا اومده بود...فقط خدا میدونه از کی درد کشیده بوده...
شوهر بیشرفش خونه نبوده گویا...
جمع شدن عضله های قلبش را حس میکرد. چیزی توی سینه اش داشت شرشرمیریخت.کف هر دو دستش را گذاشت روی سینه׃به دنیا اومدش..?
چشمهای خندان آیسان با آرامش باز و بسته شد.
خودش را کشید تا لبه ی میز׃بریم ببینمش...
_حالا میریم بعدا....بزا حاضر شم... به خاطر تو امروزو مرخصی رد کردم....
جلسه ی نیک سرشتو پیچوندمو... و اخم و تخم امینی عزرائیلو به جون خریدم....
عزرائیلو که میشناسی احتمالا....?
مگر میشد نشناسد. همکاران آیسان را بهتراز خودش میشناخت.ط ره امینی.
romangram.com | @romangram_com