#تا_آسمان_پارت_397

جرعه ای از مایع شیرین را روانه ی حلق خشکیده اش کرد ׃خوردم.

فنجان را پائین آورد و نگاهش روی خطوط صورتش گشت.

روی ابروهای تیره اش ...روی جوگندمی موهایش..... مردمکهای روشن ومهربانش....

_چیه بابا?

نگاهش میان خلا گیر کرد׃نمی...دونم...

سرش را کشید روی شانه ی بابا. صدایش آرامتر شد.آرامتر از زمزمه ی امواج پشت پنجره׃چی رو نمیدونی عزیز بابا.... ?حرف بزن.....تا تو حرف نزنی من نمیتونم بفهمم چی به چیه.... نمیتونم کمکت کنم....تا تو نخوای نه تنها من که خودت هم نمیتونی کاری برای خودت بکنی....

میتوانست روی موهایش برجستگی حلقه ی انگشتر عقیقش را حس کند.میتوانست آرامشی که از این انگشتها میریخت به جانش را درست توی دهلیزهای قلبش حس کند.

_وقتی زمین میخوری قبل ازرسیدن دستی,این اراده و ایمان خودته.. این توان زانوهای خودته که به دادت میرسه....

تمام تنش اشک بود... تمام وجودش غرق بود ... شده بودشبیه گریه... شبیه هق هق.

_نمیتونم بابا.... نمیتونم پاشم.... بد زمین خوردم...اونقدری بد که همه ی دنیا هم اگه دستی بشه نمیتونه بلندم کنه....

آغوش بابا تنگتر که میشد ,غم هایش را هم در خود میفشرد... کوچکتر میکرد....کم حجمتر.

_تا خودت نخوای ایستادنی در کار نیست.... باید باایستی... باایستی و بری به جنگ تن به تن.


romangram.com | @romangram_com