#تا_آسمان_پارت_398
_می ترسم!
بابافرهاد سرش را توی دستهایش گرفت. نگاه نورانی اش تابید به نگاهش׃بهشت رفتن ,جرات مردن میخواد بابا!
.از لحظه ای که در چوبی آن دفتر بسته شد و نگاه های امید بخش باباو غم های دل خودش را پشت آن جا گذاشت,بدون اغراق میتوانست بگوید که سبک شده...
سبک و بی وزن.آنقدر سبک که هر قدمش به منزله ی پر زدنی روبه صعود بود.
مثال پرنده ای بچه سال که در ارتفاع زندگی ,بالهای پروازش را با تزلزلی شیرین ..
با تردیدی موهوم باز میکند و سقوطش دیباچه ای ست روبه عروج ولذت رسید ن ״ تا آسمان״.
***
چشمهایش را که میبست غرق دریا میشد... غرق عطر ماسه های موج زده...
اکسیژن اینجا انگار خالصتر بود و ترکیبش پایدارتر...آنهمه که جریان زندگی راسرختر زیر رگ و پوست آدمهایش میکاوید.
توی این خیابان ساحلی که انگار هیچ انتهایی هم نداشت....
روی سنگفرشهای هزار تکه ی خاکستری آجری که نم نم باران چند لحظه قبل, همچون بخاری از سطح خیسش متصاعد میشد....
زیر سایه ی پربار و سنگین این بهار نارنجهای به بار نشسته که معلوم نبود
romangram.com | @romangram_com