#تا_آسمان_پارت_396

بغض روی قلبش که نه... روی شانه هایش سنگینی میکرد که افتاده بودند.

کف دست بابا نوازش شد روی شقیقه اش...

انگار که دردش را درد کشیده باشد... انگار که ضربان عروق منقبضش را حس کرده باشد....

_بشین باباجون...

-بند کیفش را از روی سر رد کرد و تکیه داد به راحتی خاکستری سفید اتاق و چشم -هایش را بست.

خنکای دست بابا روی گونه اش نشست و چشمهایش را باز کرد.

_بیا بخور... برا سر دردت خوبه...

لبخندش را که دید خودش هم خندید׃چای سبزه... با زنجفیل و یکی دوتا حبه قند.

فنجان را گرفت توی دستش و رایحه تند و گرم زنجفیل را بلعید.حس میکرد تک تک مویرگهای تنش از فشار درد شبیه شاهرگی ضربان گرفته اند ودیواره ی پرخونشان در آستانه ی دریدن است.

_پیاده اومدی?

_یه ذرشو پیاده.. یه ذرشو با آژانس...

بابا عینکش را گذاشت روی میز. گوشه ی چشمهایش را فشرد و دوباره نگاهش کرد׃ناهار خوردی?


romangram.com | @romangram_com