#تا_آسمان_پارت_395

دستهایش را بغل زد.

پائیز را دوست نداشت...پائیز را هیچ وقت دوست نداشت .

محمد همیشه میگفت ״روزهای رفته شبیه برگهای پائیزی اند...زرد که میشوند بایدمنتظر افتادنشان باشی.

برگ پائیزی تا وقتی زیباست که روی شاخه میرقصد.... ولی وقتی به خاک افتاد باید دل بسپاری به سرنوشت محتومش... به خاک شدنش... باید رد شوی ازرویش.. باید ردشوی و بگذری.״

میگفت״ برگهای پائیزی ات را بسوزان و خاکسترش را بسپار به دستان باد... درست مثل روزهای رفته ات که باید برود .

هم خودش و هم جای پایش!״

آه کشید. نگاهش چرخید روی درختان پشت شیشه... روی سرشاخه ها وبرگهایشان... هنوز سبز بودند.. هنوز زندگی در تن رگ برگهایشان جاری بود...

هنوز گیج عطر بهاری بودند که رفته بود اماخاطره اش را جا گذاشته بود....هنوزنیفتاده بودند به خاک...تا شهریور روزهایش.... تا پائیز لحظه هایش چند قدم دیگرباقی مانده بود?تا زرد شدن ... تا افتادن روزهای رفته اش تا کجا باید صبر میکرد?

_آسمان!

سرش و نگاه لبریزش همراه هم چرخید. قدم بلندش در آستانه ی آغوش بازبابامتوقف شد.

نگاهش کرد....نگاهش کرد و بی توجه به چشمهای خیره ی طاعتی سر پر درد ش را سپرد به تسکین سینه ی مهربانش.

_خوبی بابا?


romangram.com | @romangram_com