#تا_آسمان_پارت_394
با فشار انگشتانش چشمش بی اراده جمع شد.
کف هر دو دستش را پشت سر به دیواره ی فلزی و خنک آسانسور چسباند.خداراشکر میکرد که این ساعت از روز راه پله ها و آسانسور خلوت بود.موج هوای خنک اولین چیزی بود که به پیشوازش رفت. بعد از آن پوستر قرمزمشکی چکش بزرگ اخطار و به دنبالش صدای بهزاد طاعتی ,کار آموز بیست و خرده ای ساله ای که از یکسال قبل به سرپرستی باباآنجا مشغول گذراندن دوره اش بود.
سلام و احوالپرسی کرد . با همان دستی که روی گردنش بود .. با همان یک چشم تنگ شده. هر کاری کرد نتوانست مانع بسته شدن پلکش شود.
طاعتی به احترامش ایستاد و نیم ست آجری رنگ را تعارف کرد׃موکلشون تو دفترهستند... شما بفرمائین بشینین .....صداتون میکنم....
سری تکان داد . یادش نبود که حرفی هم زد در جواب تعارف طاعتی یا نه. رفت پشت پنجره ی بسته.
از آن بالا ,خط کوتاهی از ساحل پیدا بود و امواج خاکستری دریا,که امروز به واسطه ی ابری بودن آسمان,با خروش می کوبیدند به دیواره ساحل سنگی و بازمیگشتند.
تابستان های کوتاهی داشتند. سر جمع چهل روز و در خوشبینانه ترین حالت دو ماه.
شهریور که می آمد بارانهای موسمی هم ازراه میرسید.بادهای سردشمالی ....آسمانهای انبوه خاکستری.....
دوران سلطنت پائیز توی این شهر بیشتر ازسایر فصول بود. درست ازنیمه ی شهریورتا اواخردی ماه.پائیز را دوست نداشت. نه رنگین کمان درختانش را...نه نم نم بارانهای مثلاعاشقانه اش را... نه خش خش برگهایش را.
فصل جدایی... فصل غم و اندوه...کی بود که میگفت فصل عاشقان?
کدام آدم عاقلی میان این حجمه ی غم و غصه هوس عاشقی میکرد?کدام عاشقی زیر بار
سنگین این همه اشک و ماتم هوای وصل یار میکرد?
romangram.com | @romangram_com