#تا_آسمان_پارت_385

من یادم رفته....

***

سیگار خاموش میان انگشتانش بود. ساعدش را تکیه داد به لبه ی پنجره.

پرده ی حریر را با دست مهار کرد وچشم دوخت به تاریکی شب.همه جا سیاه بود....

زمین.... زمان.... دریا...آسمان.

صدای کوبش امواج به دیواره ی بارانداز..... هیاهوی باد .... صوت کشتیها.... لنج ها....

چشمهایش حل شده بود میان تاریکی شب پشت پنجره....میرفت آن دورتر ها... تاکورسوی چراغهای روشن اسکله که از پشت غبار خاکستری رنگ افق پیدا بود.

بی توجه به اسپیلیت روشن پنجره را باز کرد.... نسیم پیچید توی اتاق.... تابید میان پرده ی حریر... کوبید روی سینه ی لختش... مورمورش شد.

نفسی از موج شب گرفت. صدای حاجی مثل نوار ضبط شده ای تمام ساعات عصر رامانده بود توی سرش.....پخش شده بود و رسیده بود به انتها...

ودوباره از سر... تکرار شده بود و تکرار.

گفته بود ״به نفع خودش هست که برود دنبال زنش.... وقتش رسیده که برود... دستش رابگیرد و برش گرداند״.

گفته بود ״این قصه ی دوری دوماهه تبعات خوشایندی نداشته״.گفته بود ״بیشتر از این توان لاپوشانی گند بزرگش را ندارد״


romangram.com | @romangram_com