#تا_آسمان_پارت_384
حاج خانوم چادرش را ازروی شانه کشید ونیم نگاه تندی حواله اش کرد.
سردر نمی آورد. گیج شده بود. به جهنم که به رابطه اشان مشکوک میشدند. اسم خودش را گذاشته بود مرد و هنوزبعد سه ماه نمیدانست زنش چه کاره ست?!
_یعنی چی مامان?
حاج خانوم مشتش را گرفت جلوی دهانش׃وا... زده به سرت?میخوای بگی خبر نداری کنکور داده?
_چی ?
صدایش بی اراده بالا رفت׃کنکور ?
_پاشو...پاشو جمع کن...
حاج خانوم کف دستهایش را تکیه داد به زمین و کمر راست کرد. نگاهش به قدمهای کوتاه و بلند او بود که لنگ لنگان میرفت سمت در.
ایستاد و مقابل درراهش را سد کرد׃به خدا گیج شدم... چه کنکوری مامان? ارشد?
مادرش بی حرف کمی نگاهش کرد׃فکر میکنم همون باشه... میخوای بگی نمیدونستی?نگفته بود مگه?
موهای پشت سرش را کشید׃چرا چرا... فراموش کرده بودم...
نگاهش نشست روی زمین و حواسش رفت صدو هشتادکیلومتر آن طرفتر׃گفته بود...
romangram.com | @romangram_com