#تا_آسمان_پارت_386

زهر خند تمام طول عصر,میان لبهایش جا خوش کرده بود.

ازپشت دیوارهای تیره ی دفتر حاجی تا زیرطاق تیره تر همین خانه...تا خود این لحظه!

بوی نم خاک ...میان نفسهایش پیچید.صدای چک چک پراکنده ای روی برگهای چنارهای حاشیه ی خیابان.....

نگاهش رفت بالاتر... از میان خاکستری پاره پاره ی ابرها ماه غبار گرفته پیدابود.دستش از قاب سفید پنجره رد شد. یک قطره افتاد میان کف دستش.....

قطره ی بعدی.... بعدی و بعدی.بوی باران را حریصانه به تن کشید.

کاش میشد زیر باران غبار تمام لحظه ها را شست....پرده را انداخت و گذاشت صدای باران بپیچد در تاروپود خاموش این خانه .

دراز کشید روی کاناپه و سیگار را آتش زد.

لب تاب را گذاشت روی شکم.اسکایپ را باز کرد. آیدی تابان و کلیک.

گوش به زنگ صدای بوق ,کام اول را بلعید.به جز دیدن این چشمهای براق سیاه ,هیچ چیز دیگر توی این لحظه قادر نبود ریتم نفسهایش را برگرداند.

بازدم گرمش را فوت کرد روی صفحه.

_اوهو .... اوهو....خفم کردی... چه خبرته..... این آسمانم نتونست سیگار تورو ترک بده.... نه اینجوری نمیشه.. ظاهرا باید یه نشستی باهاش داشته باشم...

به جایی رسیده بود که دلش حتی برای پر حرفی این دختر هم تنگ شده بود.


romangram.com | @romangram_com