#تا_آسمان_پارت_381

چشمهای گرد شده ی او همینجا پیش چشمش بود و نگاهش میکرد..... وقتهایی که باناباوری پلک مینواخت و صاف نشانه میرفت مرکز مردمکهایش را.

انعکاس نفسهای بالا آمده ی اوتوی شاسی گوشی که پیچید نگاهش و دستش همزمان چرخید سمت مادرش.... چشمهایش باز شد.

چادرش آمده بود تا روی صورتش.. تکان نرم لبهایش...داشت نماز میخواند?گوشی راداده بود دستش و داشت برای خودش نماز میخواند?. سرش داغ کرد. رو دست بدی خورده بود از مکر این زن!

با سرفه ای ساختگی سینه صاف کرد و با بدبختی دست به دامن دایره ی لغاتی شد که امروزعجیب ته کشیده بودند׃اووم... خوبی?

صدای تکه تکه ی آسمان را به زحمت از میان سرو صدا میشنید.

_آ...آره.... خوبم... آ.. چیزه.... سلام...

لبهای فشرده اش را مکید. خنده اش گرفته بود. با ناخن کشید میان ابروهایش׃خوش میگذره?

حالا او داشت سرفه میکرد׃چشم... چیز... یعنی آره.. بله...

لبهایش را محکم چفت کرد به هم تا قهقهه اش ول نشود. دستی به گردنش کشید.

گرمش شده بود و دانه های ریز عرق نشسته بود روی پیشانی و پشت لبش.

گوشه چشمی مادرش را پائید.گرم مهرو سجاده اش بود.

با صدای جیغ و فریادی که آمد گوشی را از گوشش دور کرد.


romangram.com | @romangram_com