#تا_آسمان_پارت_382
_آخخخ.. بمیری مهتا... بمیری ایشالا...
با اخم تشر زد׃چی شد?
صدای زارش آمد׃کمررررم... خرد... شد... آییییی...
جابه جا شد:یعنی چی ?درست صحبت کن ببینم...
نق زد׃هی... هیچی... مهتا.. افتاد... روم...
چشمهایش باز شد. مهتا ?با آن همه ذخایراستخوان و ماهیچه افتاده بود رویش؟
هر کس دیگری هم که جایش بود نگران میشد׃واسه چی ?مرض داره مگه?شما اصلابرا چی اجازه دادی... لابد ولو شدی رو زمین اونم...
نگاهش افتاد توی نگاه خندان مادرش و لبهایی که تا بنا گوش باز شده بود. مثلا داشت نماز میخواند?حرف یادش رفت. پووفی کرد و سرش را چرخاند.
حاج خانوم با صدایی بی صدا زمزمه کرد׃بپرس ببین کی میاد?
اخمش وحشتناک شد.
_گوشی رو میدم دست مامان...
گوشی را انداخت روی سجاده و حرصی نگاهش کرد.
romangram.com | @romangram_com