#تا_آسمان_پارت_380
_هوش و حواس برام نمونده که...
نگاه جاخورده اش مانده بود روی شماره های لاتین. یازده رقم... یازده رقم میگرفت
و... آنوقت دلش گرم زندگی میشد?دل خودش چی?
_مهراد.. حواست کجاست تلفنو روشن کردی مادر..
به چراغ سبز نگاه کرد و... شستش روی شماره ها لغزید... از صفر تا هشت آخرین عدد..توی گوشهایش تنها صدای قلبش بود و گرومب گرومب خونی که پمپاژ میشد.
انگار که قرنی گذشت تا صدایش رسید.. صدایی پر از خنده... صدایی شوخ و شیطان...
_الووو.. مادرجوون... قبول نیستا... امروز نوبت من بود زنگ بزنم... جر زنییی نداشتیم....
شوک و بهت زده به گوشی نگاهی انداخت.
صدایش میا ن داد و قال آنسوی خط دور شد׃نکن... بدش من..ا ا ا ....مهتااا....الو..
مادرجون...ای وای قطع شد که...
خودش هم نفهمید کی به حرف آمد׃قطع نشده....
سکوت آن سمت آنقدری سنگین شد که اینبار خودش به اشتباه افتاد׃الو...
romangram.com | @romangram_com