#تا_آسمان_پارت_379
با گوشه ی چشم نگاهش کرد׃نمی زنی?
خندید׃یه کم...
_خیله خوب همون یه کمم نزن...
گرمای دستش میان انگشتان مادرش مشت شد׃دلشو گرم کن به زندگی مهراد.. دلشوگرم کن... زن اگه دلش بند شوهرش باشه... میشه کفتر جلد... هر جا هم که بره....
رو هر بومی هم که بشینه زودی برمیگرده آشیون خودش...
آه کشید و دانه های تسبیح را انداخت׃تو این یکی دوهفته هر وقت زنگ زده.. ..خدابه سر شاهده ...صداشم میخندید... روحیه اش زیرو رو شده...
_کجای کاری حاج خانوم... یکی دوهفته ?.. برج پنجم از راه رسیده ها...
_آی..آی.. روزشماری?
با قهقهه مادرش فهمید که گاف داده.حاج خانوم با ابرو ی بالا انداخته اشاره زد به گوشی روی بوفه׃بدش من اونو.. ببین دفترچه تلفنم اونجاست?
گردن کشید׃نه نیستش ..میخوای چیکار?
_بیا.. شماره ی آسمانو برام بگیر..
مات ماند. شماره ی آسمان را میگرفت?
romangram.com | @romangram_com