#تا_آسمان_پارت_378

سر تکان داد׃پس میمونم برسه باهم میخوریم....

چشمهایش خندید׃باشه هر جور دوست داری.. واسه شامو ناهار چیکار میکنی?

زانوهایش را شل کرد و راحت تر نشست׃میرم رستوران دیگه..... مثل قبل... مشکلی نیست...

_با آسمان صحبت کردی امروز?

جاخورد. نگاهش بی هوا رفت تا روی چشمهای مادرش. این چشمها همیشه خلع سلاحش میکرد. این مردمکهای براق و زیرک تمام جذبه ی داشته و نداشته اش را به چالش میکشید و وجودش را زیر و زبر میکرد. به معنی "آره"سر تکان داد.

_نگفت کی میاد?

خیره به دانه های تسبیح تربت لب زد׃نه!..چیزی نگفت.

_دلتنگی که نمیکنی?

خنده اش گرفته بود. امان... امان از دست این زن. تا آنچه را که میخواست بشنود,اعتراف نمیگرفت رضایت نمیداد. دستی چانه اش را چسبید.

مجبور بود که سر بلند کند..مرد و مردانه...چشم توی چشم حاج خانوم که شد,مردمکهای براقش میخندید.

_میدونم سختته .. ولی جون مامان کاریش نداشته باش... بزار تا هر وقت که دوست داره بمونه اونجا... یه وقت به جونش نق نزنی که...

-من?من نق میزنم?


romangram.com | @romangram_com