#تا_آسمان_پارت_370
_چشه مگه صورتت?خیلی هم دلشون بخواد.........
با این حرف کاوه سرش چرخید سمت جمع مردانه...
هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد که این مرد...سالها بعد .....توی نشیمن این خانه....بنشیند میان همچین جمعی...هاله باشد... همسرش باشد ....آنوقت کاوه بگوید که....
هیچ وقت تصورش را حتی توی خواب هم نداشت....
انگشتانش را آرام آرام کشید روی نرمی پیراهن حریرو برجستگی شکم هاله را لمس کرد:جوجه کی میادش؟
_گمونم باید دیگه رسونده باشی... نه?
_بله خاله جون.... دیروز رفتم تو نه ماه....
صدای کاوه از آن سر آمد׃دیگه شمارش معکوس شروع شده....
تمام هوش و حواس این مرد مانده بود اینجا... درست چسبیده به هاله.
_این هفته های آخر مسافرت برات خطر ناکه... سعی کن.. بیشتر استراحت کنی.....
_دلم واس مامان اینا یه ذره شده بود آیسان جون ... هشت ماه تو استراحت مطلق
بودم... میدونین کی تا حالا نیومده بودم رشت....
romangram.com | @romangram_com