#تا_آسمان_پارت_369

_قیافه میافه یوخدی....ولی هیکلش...سه ایکسی یه......

بعد هم با "خخخ "خندید.

لب گزید و انگشتانش را به نشانه ی نیشگون گذاشت پهلوی هاله.با لحنی خفه زمزمه کرد׃حیف دیگه.... حیف.... وگرنه یه هیکلی نشونت میدادم....

هاله هنوز داشت زیر پوستی میخندید و مهتا هم همراهی اش میکرد.با گوشه ی چشم ,اینبار خریدارانه به تصویر مهراد نگاه کرد.هاله به این میگفت قیافه ندارد؟

نگاهش چرخید روی کاوه که گرم صحبت با خان عمو بود. بدون شک کاوه یکی ازجذاب ترین مردهایی بود که دیده بود ,حداقل دوروبر خودش.ولی مهراد هم.....

دوباره به صفحه ی تبلت سفید مهتا نگاه کرد.مهراد هم زشت نبود انصافا . اما به هاله حق میداد. با وجود داشتن مردی مثل کاوه در کنارش, مسلم بود که باید سختگیری میکرد.

نگاهش با دسته ی منو پاد که از روی شانه ی هاله رد شد ,یکه خورد.

مهتا بساطش را علم کرد.آمد و هیکلش را به هر ضرب و زوری که بود جا دادمیانشان.

چشمهایش با وحشت گشاد شد׃مهتای دیووونه... بچه رو له کردی...

با هول بلند شد و ایستاد...

شانه های هاله میلرزید و مهتا ریسه میرفت׃منو شکم هاله......

هاله صورتش راقایم کرد پشت دستهایش׃واای صورتم نیفته.. آبروم میره...


romangram.com | @romangram_com