#تا_آسمان_پارت_368

_هیچی کل اصفهانو زیر پا گذاشتم... آخرش تو سرد خونه ی یکی ازرفقا پیدا کردم...هرچی بود و نبودو جمع کردم آوردم واسش.....

نگاه زمردی کاوه با عشق و اشتیاق تنگ شد و همه ی بود و نبودش را خالی کرد توی نگاه هاله .

خنده انگار که قل میخورد میان حلقش برای بیرون پریدن. با ذوق مرگی عجیبی دوباره بر آمدگی شکم هاله را لمس کرد׃وووی خدااا.. میخوام بوسش کنم....

_نَمیری حالا.....

صدای کاوه هنوز داشت می آمد که میگفت شده کل ایرانو میگشتم به خاطرش......

گیلاس که سهله...به خاطرش تا ته دنیا هم میرم....

حواسش را باپچ پچ هاله از کاوه گرفت׃آسی......میگم از برادر مرادی چه خبر?

نگاهش خیره به شکم هاله بود که لب زد׃هیچی....

_عکس مکسی ازش داری اینجا..... قیافش یادم رفته.....

با چانه ی بالا رفته اشاره زد به مهتا׃ازون بپرس....من که ندارم....

هاله خم شد به پهلو و آستین تی شرت مهتا را کشید׃پیس....پیس..... مهتابی.....

دست به سینه نگاهش را داد به صفحه ی تلویزیون و خواننده ی ترک که ایستاده بودروی قایق, وسط نیزار و داشت با سوز جگر از امیدی میگفت کهدیگر نبود. ظاهرا ناامیدی اپیدمی قرن شده بود. خوب بود که خودش توی این راه تنها نبود.


romangram.com | @romangram_com