#تا_آسمان_پارت_367
دوست داشت گوشش را بچسباند به شکم هاله. آیسان میگفت توی ماه های آخر به خوبی میشود صدای ضربان قلب نوزاد را شنید.
نگاهش را از پیراهن حریر آبی رنگ هاله گرفت و چرخاند روی بقیه.
به جز آیسان که مسیر میان هال و آشپزخانه را گز میکرد ,باقی آن شش جفت چشم زوم کرده بودند روی مبل گوشه ی سمت راست سالن. جایی که خودش نشسته وشانه به شانه ی هاله چسبانده بود.
آیسان سینی شربت را گرفت مقابلشان׃اتفاقا ماه قبل تو افتتاحیه ی نشست جامعه ی جراحان ارتوپد سخنرانیشونو دیدم.... مباحثی که باز کردن...ترجمه های ارزشمندشون... مقاله هایی که دانشجوهاشون ارائه دادن .... بی نظیربودن....
خان عمو دنباله ی صحبتهای آیسان را گرفته بود و داشت میگفت که مسئو لیت خطیری روی دوش دکتر گذاشته شده. بابا فرهاد هم مثل همیشه موافق جمع بود و سر تکان میداد.
بی اهمیت به بحث داغی که پا گرفته بود دستش را حرکت داد و از زیر انگشتان هاله بیرون کشید..
مشتهایش را از گیلاس پر کرد و ریخت توی زیر دستی هاله و داد دستش... هاله عاشق گیلاس بود...
_ویارمم گیلاس بود.... مگه پیدا میشد چله زمستونی.....?
زیر دستی را گذاشت روی طاقچه اش و دوباره خندید.
صدای ״هاله ״گفتن کاوه آمد. آنطور که نگاهش را داده بود به زیر دستی . خودش زودتر از هاله دست به کار شد و فوری برش داشت.
_الهی بمیرم ...پس چیکار کردین....?
زن عمو بود که داشت از کاوه میپرسید.
romangram.com | @romangram_com