#تا_آسمان_پارت_371

هاله با آرنج محکم کوبید توی پهلویش׃این دیوونه هم که جای خود داشت... نه زنگی میزنه... نه چیزی... خیلی بی معرفته... هروقتم زنگ میزنم دستگاهش خاموشه...خاموشم نباشه خودش خاموشه....

خندید׃دیوونه ای به قران...

_به نظرمیاد دختر باشه.... با این سرو ریختی که تو بهم زدی... دست و پای ورم کرده...

آیسان سر دماغش را پیچاند׃این دماغ چاق و چله....

چشمهای هاله برق زد. دست کشید روی دستش׃آره خانوم دکتر .. دخمله...

_اسمشو میخوای چی بزاری هاله....

سر هاله چرخید سمت مهتا׃کاوه میگه بزاریم هدی... میگه به اسم منم میاد...

به کاوه نگاه کرد و خنده اش را قورت داد. آنطور که میخ شده بود روی شکم هاله...

انگار که بچه همانجا نشسته باشد توی بغل هاله .

_پووف....لابد پسرم شد میخواین بزارین هادی... رو آق بابا هم فکر کنین.. گزینه ی مناسبیه...

_مهتااا... ?

صدای تشر مادرش آمد. مهتا شانه ای بالا انداخت و بلند شد رفت׃اصلا به من چه...


romangram.com | @romangram_com