#تا_آسمان_پارت_362

نگاهی به میزو لوبیای پلوی قرمز انداخت و آب جمع شده ی دهانش را بلعید: منو این همه خوشبختی محاله !

دم اسبی کوتاه آیسان را که داشت دلمه ها را میچید توی دیس تکانی داد و از زیربازویش دو تا دلمه ی سیگاری کش رفت و چپاند گوشه ی لپش:دیگه...اکی ...شد...نموندم...

آیسان زد روی دستش وغرغرش را دوباره راه انداخت: اَه... با دست کروکثیف؟

به جایش این مهتا بود که نق زد:وااای ....آیسان...باز شورو کردی؟

دلمه ها را بالذت جوید. ترش بود. همانجور که دوست داشت: اووم چه....خوشمزه ست اینا....کی پیچیدتشون؟...آیسان تو؟

مادرش صندلی را کشیدو نشست پشت میز: نه زن عمو....برو لباساتو عوض کن...یه آبی به گردن به پائینت بزن بیا...

حین خروج ازآشپزخانه دست انداخت به دکمه ی فلزی جین سفیدش و بازش کرد: دارم میمیرم از گشنگی....

صورتش از فرط گرما ی بیرون هنوز گز گز میکرد و زیربغلهایش خیس عرق بود.ازبرابر باد خنک اسپیلیت که گذشت , تاپ را از روی سینه اش جدا کردوآخیش بلندی گفت.

تاپش رابا تیشرت کیمونوی خنک و سبکی عوض کرد.سفید بود و سمت چپ سینه اش طرح یک قلب قرمز و تپل گلدورزی شده بود.

بافت بلند موهایش را باز کرد. انگشتانش را به پوست سرش رساند و میان موهایش به حرکت در آورد.میتوانست لای موهایش رطوبت عرق را حس کند.

دست انداخته بود به کمر شلورش که با صدای آیفون ایستاد.چرخید و نگاهش رابی اراده دوخت به در حیاط. سرعت ضربان قلبش نفهمید چرا بالا رفت.

شلوارش را از روی رانهایش دوباره بالا کشید و رفت بیرون از اتاق.


romangram.com | @romangram_com