#تا_آسمان_پارت_363
مهتا ایستاده بود دم در آشپزخانه:کیه یعنی?
تل چهار خانه اش را کشید روی پیشانی و دوباره داد بالاو شانه ی چپش رفت
بالا׃نمیدونم...
توی مانیتور روشن آیفون تنها تصویر کاپوت ماشین آیسان بود ودرهمسایه ی رو به روئی.گوشی را برداشت׃بعله...?
_باز کن....!
صدا غریبه تر از آن بود که حتی ثانیه ای برای شناختنش فکر ش را مشغول کند׃شما?
_کیه بابا ?
سرش برگشت سمت آشپزخانه.نگاه بابا فرهاد هم که ایستاده بود پشت سر مهتا متعجب بود.
-نشناختم...
قدمهای پدرش از چارچوب آشپزخانه گذشت׃خوب واکن ببین کیه...
شاسی رافشرد و سرش را خم کرد سمت ورودی.
چشمهایش انگار که خواب رفته باشد.....
romangram.com | @romangram_com