#تا_آسمان_پارت_361

خان عمو زودتراز همه جوابش را داد: سلام باباجان.

یک دستش را انداخت به بندینک پانج کاربنی اش . شالش را از دور گردن کشید وانداخت پشت اولین صندلی .زن عمو ناهید ایستاده بود پای گاز و مرغهای برشته را میکشید توی تابه ی سرامیکی .

برگشت و از همانجا لبخندی برایش زد: سلام عزیزم...خسته نباشی.

جوابش را داد و گونه ی زبر بابافرهادش رامحکم بوسید. چشمکی به آیسان زد. چانه کشید و فوت کرد توی یقه ی تاپ سفیدش.

با خروج مادرش از تراس دست به سینه دولا شد برایش: سلام عرض شد بانو جان .

-عیک سلام.

دم دست ترین لیوان روی میز را با دوغ پر کرد.

مهتا سراز توی یخچال در آورد وکاسه ی سالاد شیرازی را گذاشت روی میز: لب تاب منو گرفتی از جامبر.؟

از بالای دهان گشاد لیوان ابروهایش را انداخت بالا که یعنی "نه" .

-چرااا؟

زبان روی لبهای خشک و بی رژش کشید ومکید شان.گاز دوغ اشک به چشمهایش نشانده بود:زیرابسته بود.

مادرش دیس برنج را گذاشت روی میز: فک کردم گفتی دیر میای ...برا همون منتظرت نموندیم.


romangram.com | @romangram_com