#تا_آسمان_پارت_349

غریبه بود با مسیر های هوایی اش.

مسیر گره خورده ی روبه روبه.......توازن به هم ریخته ی این خیابان همیشه مغشوش.....تارهای حنجره اش را به هم سائید وانعکاسش صدایی بلندشد:بس کن!

تیزی صدایش سوزان را از جاپراند.

-ببین از کجا به کجا رسیدی؟ببین چطوری داری با اعصاب من بازی میکنی؟

قاب چرمی فرمان ،زیر فشار انگشتاتش،مثل تیغ تیزی رگ و پوست کف دستش رامیخلید.

صدای گریه ی ریز ریزش حالا شده بود تنها موسیقی بازمانده در پس زمینه ی متن این گفتگو.راهنما زد. فرمان را تیزچرخاند.کلافه بود.کشید کنار خیابان. کوبید روی ترمز ونگه داشت.

دستهایش با بیرحمی افتاد به جان تار تار موهایش. مشت زد روی فرمان ....موهایش راکشید......آنقدری که پوست شقیقه اش به درد افتاد....

برگشت سمتش:مگه من چی گفتم که اینجوری بت برخورد ... ها؟

نگاهش سخت....تلخ....گر گرفته...خیره شد به اشکهای سیاهی که ریخته بود زیرچشهایش:این چه بحث مزخرفیه که بازش کردی؟زن عقدی صیغه ای دیگه چع چرتیه؟

سایت سنگین شده دیگه چه معنی میده؟تو که از گرفتاریای من خبر داری...تو که میدونی زیر بار چه بدبختی خم شدم...تودیگه چرا.....؟

این حرفا چیه که داری به من میزنی سوزان؟

گردنش تیز چرخید وکلمه ها پرت شد توی صورتش:دروغه مگه؟دروغه؟زنت گذاشته رفته....یه ماهه.....اما به جاش تو نیستی.....تو غیبت زده...تلفن تو پیام عدم دسترسی میده......تلفن آپارتمان تو میره رو انسرینگ......خونه ی تو خالیه....تخت تو دست نخورده ست....


romangram.com | @romangram_com