#تا_آسمان_پارت_350

حس میکرد طوفانی توی وجودش پاگرفته....گردبادی....."کاترینایی".....

نمیدانست"تورنادویی"......که حالا داشت ریشه به ریشه اش را از جا میکند........داشت بن و بیخش را از هم میدرید....حس میکردتا ویرانی اش انگار یک نفس باقی مانده.....

خنده تلخ سوزان کامش را زهر کرد:ببخشید که مقبول حاج مرادی گرانقدرنیفتادم.......ببخشید که در شان خونواده ی عالی مقامتون نبودم....

شرمنده اگه مطلقه بودم و باید میرفتم سرمو میذاشتم ومیمردم....

جیغ و اشک و فریادش قاطی شد:ببخشید که شناسنامه ی سفید و پاکی نداشتم......

صدای خنده اش با اشکی تازه تر...با بغضی سردترشکست.

با گوشه چشم انگشت نشانه گرفته اش را دید:ولی از طرف من اینو بهش بگی که شناسنامه ی عروس گلش رو یادش رفته ببینه......بهش بگی که اونم یکیه بدتر از من......همون آدمی که یه روز به من گفت پتیاره....گفت ته مونده....

مقصد تمام این حرفها قفسه ی سینه اش بود.

جایی زیر استخوان دنده هایش نفوذمیکرد.....حرف به حرف او گلوله ای بود به قلبش...به مغزش.....به تک تک یاخته های زنده و مرده اش.

-حالا.....حالا.......عروس خودش یکیه لنگه ی همین پتیاره.....یه دهن خورده...یه پس مونده.....یه آشغ......

دندانهای به هم چفت شده اش....فک قفل شده اش.....زبان چوب شده اش.....بالاخره به حس آمد.

فریادش عربده شد:خفه شوووووو!


romangram.com | @romangram_com