#تا_آسمان_پارت_348
مچش را نشان داد:دارم میگم از ساعت هفت نشستم تو ماشین الانم که ساعت یازدهه...دوبار زنگ زدم برنداشتی....
صدایش تن گرفت:تو که میدونستی کارت طول میکشه میگفتی مهراد گورتو گم کن.....گورتو گم کنو هروقت زنگ زدم بیا...کارو زندگیمو ول کردم ....میدونی حاجی چند بار زنگ زده....هر بار یه ....
-خوبه والا...به جای اینکه من شاکی باشم...آقا ناراحته....دست پیشو میگیری پس نیفتی؟
چرخش صدو هشتاد درجه ای سرش،مهره های گردنش رابا صدا شکست :شاکی؟
تو سیاهی چشمهای سوزان برقی نشست وگذشت:فکر نکن حواسم نیست....فکر نکن سوزان خره و نمیفهمه....سایت حسابی سنگین شده پسر حاجی....
پوزخند او دستی شد وافتاد به جان رشته به رشته ی تارهای عصبی اش؛تابید و پیچید وکشید.
-بزرگ شدی.......تماس ریجکت میکنی....در دسترس نیستی....
هاله ی سیاه زیر چشم های او وقتهایی که عصبی بودبه کبودی میزد.
دستش بی حوصله تکان خورد:جمع کن بابا....جمع کن....گوشم از حرف مفت پره....
سوزان تکیه اش راداد به در.قفل دستهایش هنوز روی سینه چفت بود:حالا حرفای من شد مفت؟حالا صدام شد مفت؟نکنه خودمم مفتم؟آره؟خجالت نکش بگو.....
آره دیگه زن صیغه ای معلومه که مفتم نمی ارزه....زن عقدی کجا و صیغه ای کجا؟
هوایی از خفقان این موج ترش وتیز گرفت.این هوارا دوست نداشت. برای اولین بار این ملکولهای بار گرفته از این رایحه آزارش میداد.
romangram.com | @romangram_com