#تا_آسمان_پارت_336

_کادو نمیخواد... یه دسته گل بگیری کافیه....

راه افتاد سمت دوش های تعبیه شده ی آن سر محوطه.قدمهای سلانه اش فرو میرفت میان نرمی شنها׃دسته گل قشنگتر از خودم?

صدای آیسان بلندبود׃داری واس خودت پپسی وا میکنی ...منو یادت نره....

״بچه پر رو یش״ زمزمه شد.

"مهراد"

تاجایی که چشم کارمیکردقطار ماشین بود و زنجیره ی درهم قفل شده اشان.آرنجش راتکیه داده بود به لبه ی پنجره.

انگشتانش میان موهایش با کلافگی میرفت و می آمد.

برای چندمین بار نگاهش را داد به عددهای چشمک زن ساعت دیجیتال.دیر شده بو.خیلی هم دیر.

توی ترافیک سرسام آور گلساربه طرز وحشتناکی گیر افتاده بود .آفتاب تندی روی سرشهر پهن بود.

از پشت شیشه های بالا رفته....از میان همین فضای بسته ی خنک هم هرم سوزانش, چشمهایش را میگداخت ونفسهایش را انداخته بود به شماره.

خم شد سمت داشبورد .عینکش را برداشت وزد به چشم . نگاهش رادوباره داد به روبه رو.

نوچی کرد.


romangram.com | @romangram_com