#تا_آسمان_پارت_335
با این آخری دیگر همه ی کرک و پرش ریخت. نوک پاهایش افتاد به گز گز.بلند شد وچانه اش را خاراند. نیازی به سبک سنگین کردن نبود.برگشتن به خانه مقرون به صرفه تر بود.آیسان پشت به او داشت وسیله ها یش را جمع میکرد.
کلاه را هم داد دستش׃میگم... چیزه....
از پشت دست انداخت دور گردن او ׃آیسانیییی.....
_اصلا را نداره.. زور بیخود نزن....
لبهایش را با آخرین توان چسباند روی گونه ی گرم آیسان ׃آی...سان....
_محاله این دفه خر عشوه هات بشم....
آیسان سرفه ای ساختگی کرد׃اَهَه .....خفم کردی ولم کن...
نگاهش روی ناخن های تا ته گرفته او بود و رنگ بژلاکش .ظاهرا شمشیرش را اینباراز رو بسته بود׃به نظرت واس مامان چی بخرم آیسان.? روسری خوبه .. یا ادکلن بگیرم?هان?اون روز دیدم شیشه مگنولیاش سبک شده..
آیسان دستهایش را از دور گردنش باز کرد.برگشت عینکش را فرستاد روی موها ودست به کمر نگاهش کرد.خنده از این ور و آن ور لبهای بسته اش سر رفته بود׃تا جایی که خبر دارم روز مادر که نیست.. تولدشه...?آره?آسمان?
_نه ... واسه آشتی کنون میگم ....
_آ باریکلا پس تصمیم گرفتی بالاخره از خر اون یارو پیاده شی...
پنچر و وارفته صندلهایش را برداشت ׃راه دیگه ای هم گذاشتی مگه....
romangram.com | @romangram_com