#تا_آسمان_پارت_337

انگشتانش با بی حوصله گی روی فرمان ضرب گرفت.

شرجی....گرما...بدتر از آن حساب و کتابهای درهم و برهم ذهنش .....گیر دادنهای تمام نشدنی سوزان و حساسیتهای بیخودش .

دست کشیدروی عضلات سفت شده ی گردنش.

شب بدی را پشت سر گذاشته بودو این طور هم که از شواهد برمی آمد ظاهرا این بدبیاری تا آخر امروز قرار بود همراهش باشد.

درست تا ساعت چهار صبح نشسته بود پای آمارو ارقام.پای پرونده های اعصاب خردکن شرکت .خواب که نه ،چرت نصفه نیمه و کوتاه دم صبحش هم که به لطف تلفن بی وقت شفائیان پریده بود.

دستش را گذاشت روی بوق و برنداشت.راننده ی سوناتا داشت به هر دری میزد تا برای خودش راهی باز کرده و وارد لاین روبه رو شود.

فرمان را شکاند :مرتیکه ی بزغاله....

پدال گاز را با حرص تا ته فشار داد و مسیر سوناتای سفید را بست.نگاهی به پوز بازشده ی پسرک پشت فرمان با آن دم اسبی مسخره انداخت و غرید:گاری هم زیادیته....

حواسش را داد به آیینه ی جلو و صدای بوق کشدار ومعترض سوناتا.

بی حوصله نفسش را بیرون فرستاد.فقط خدا خدامیکردتوی این بلبشو حداقل شفائیان ،ناامیدش نکند.

کمی گاز داد وچند متری جلوتر کشید.صفحه ی اسکرین روی داشبورد خاموش و روشن شد.

هندز فری را لمس کرد:بگو حامد...


romangram.com | @romangram_com