#تا_آسمان_پارت_333

حرصی کشید زیر چشمهایش و برگشت توی صورتش׃احیانا با مامان تواین چند روزتلفنی صحبت نکردی?

حوله را کوبید توی بغلش׃مث اینکه خیلی لی لی به لالات گذاشتم فک کردی خبریه....مخت تاب برداشت دوباره.... پاشو برو دوش بگیر جمع کنیم بریم دیگه ظهرشد.....

صورت برنزه ی آیسان حالا با این اخمها وبا آن عینک پولاریزه ی قاب دایره ای اش شده بودشبیه زامبی ها. سر کرد توی کیفش ׃پاشو دیرم شد... ببرم تورو بزارم خونتون کار دارم....

با ابروهای هفت و هشت شده نگاهش کرد و تشر زد׃د.... پاشو دیگه....

_میام خونتون...

آیسان بود که تیوب طلایی کرم را فشار داد روی انگشت اشاره اش׃لازم نکرده..

چهارروزه چتری خونمون... از کارو زندگی انداختی منو...

توی آینه ی جیبی صورتش را بالا پایین کرد׃مهمونی تموم شد دیگه....مامانت اونروززنگ زده بود....حسابی ازت شاکی بود...

انگشتان پایش را فرو کرد میان شنهای داغ. حرارت لذت بخشی زیر پوستش خزید. شانه بالا داد׃میخواست کمتر گوشه کنایه بزنه... کمتر به پرو پام بپیچه...

موهایش را با ناخن شانه کرد و داد بالا׃ده روزه روانیم کرده.. پشیمون شدم از اومدنم به خدا.... فعلا حس و حال خونه نیست....

_چه غلطا... مادرته.... کی میخواد بیشتر از اون واست دلسوزی کنه... مگه دروغ میگه?

تل تیغ ماهی را کشید روی موهایش و حوله را برداشت׃حالا هر چی... خونه برونیستم....


romangram.com | @romangram_com