#تا_آسمان_پارت_332

ای خاک....خاک....من اگه تو رو نشناسم که باید برم دراز به دراز بیفتم رو تخت مرده شور خونه... قد بازی هم اندازه ای داره... غرورم حدی داره...یه نازی.. یه عشوه ای...

آیسان حرف نمیزد ...نمیزد... وقتی هم که میزد انتحاری عمل میکرد.

_زنی گفتن.. مردی گفتن... یه کم به خودت برس... آرایش کن...باباجون من یه تنوعی به قیافت بده... چند ساله دارم با همین قیافه میبینمت...الان بیشتر از هر وقتی شدی شبیه خدابیامرز مامان نیر...

خون خونش را میخورد. نفسش را حبس کرد. فوت کرد. دوباره نگه داشت.. اینبار که رهایش کرد کلمات هم ازدهانش ریخت بیرون ׃میگی چیکار کنم هان?رنگ و لعاب بزنم به خودم که چی بشه مثلا?که اونجای آقا به کار بیفته..?

کلاه را کوبید روی زمین و سیخ نشست :که بیاد هرازگاهی دمی به خمره بزنه و بره ردکارش?آره اینجوری راضی میشین?بشم شبیه زنای خیابونی... بشم رختخواب گرمکنش...?

بغضش را قورت داد. لرزه به تن و بدنش افتاد׃بشم زیر خوابش راضی میشین ?

آیسان دستش را از میان شنها قاپید׃آخه دیوونه چرا چرت میگی ?رختخواب گرمکن چیه .?زن خیابونی کیه?این حرفا روکدوم احمقی یادت داده?میگم دیوونه ای میگی نه....

روی موهایش را ناز میکرد׃الهی فدات بشم.... تو یه کم کوتا بیا .....مرداهمشون خرمحبتن.... مث بچن...بد قلقترین مردم رگ خوابی داره.....

_من میگم نره تو میگی اون لامصبو بدوش....

شانه اش را چسبید׃جون آیسان ...حرف گوش کن...یه بار بشین باهاش حرف بزن...

ببین درد بی درمونش چیه آخه....

نگاه اشکی اش را داده بود به نوشته های روی فنجان چای. همیشه این خودش بود که جلوی زندگی کوتاه آمده و به هر سازش رقصیده بود.... همیشه این سرنوشت بود که برایش دست گرفته بود.خسته بود از این همه اجبار.. از این همه تحمیل....


romangram.com | @romangram_com