#تا_آسمان_پارت_330
آرنج زد زیر سر ونگاهش کرد׃حال مادر شوهرت بهتر شده... زنگ میزنی بهش...?
سرش را دمغ بالا و پائین کرد که یعنی ״آره״.
_فشار بالاست دیگه... باید خیلی مراقب خودش باشه.....از مهری چه خبر?
شانه ی چپش رفت بالا و لبهایش پائین׃هیچی !دیگه بعد اون شب خبری ندارم ازش... نهزنگی زده نه دیگه چیزی....
_مردک زیر برف مونده ی .....الله اکبرها....حالا واقعا همه ی اون حرفایی که اون روز گفتی جدی بود? یعنی واقعا بهت دس نزده... یعنی هیچی به هیچی?
خواست بگوید به جز آن سه تا چک چرب و چیلی که نوش جان کرده فعلا توفیق دست مالی شدن نصیبش نشده.
چای نیم خورده اش را خالی کرد روی ماسه ها و زانوهایش را جمع کرد. همان روزاول منهای قضیه ی آن دوتا سیلی از سیر تا پیاز ماجرا را گذاشته بود کف دست آیسان.
فکر کرده بود حداقل کسی باید توی درد گریه هایش شریکش باشد.کسی که سنگی نباشداما مثل سنگ ...مثل کوه محکم باشد...
بی حوصله با ده انگشت افتاد به جان موهایش و بهم ریختشان .انگشت اشاره اش رافشرد روی گر گر گوشش׃دروغم چیه?
_آخه مگه میشه...?
بندینک پشت گردنش را باز کرد و گره اش را محکمتر زد . دراز کشید روی شنها׃فعلاکه شده....
آیسان حالا غلتیده بود روی شکم و رصدش میکرد,با چشمهایی که دیگر اصلا شبیه فندق نبود. با یکی از همان نگاه های معروف عقابی اش׃این جور مواقع دو حالت بیشتر نداره...
romangram.com | @romangram_com