#تا_آسمان_پارت_329
_به مغزنداشتت خطور نکرد الان تابستونه...?
لبهایش رفت جلو. بلند شد و نایلکس را انداخت توی سطل زباله و برگشت.
چشمهای آیسان بالا تا پائینش را متراژ کرد׃اووووف... چه بَری... چه بدنی... چه پری.. چه پاچه ای....
شصت و اشاره اش را پیچاند روی ران آیسان ׃چندش.... هروقت هر کی میگه اوووف یاد کارای اونجوری می افتم..... حالمو به هم زدی.....
رویش را برگرداند.
_خودمونیما این بیکینی بد رو تن لبنیاتیت نشسته ها?
موهایش را تابید׃این الان تعریف بود یا تخریب?
آیسان خندید ׃بچرخ کپ شو ببینم?
عصبانی شد وسینه جلو داد׃واس چی اووَ خ.....میخوای دندونامم بشمر... مدیونی اگه خجالت بکشی....
خنده ی جانانه ی آیسان گره ی اخمهایش را کورتر کرد.
این دو روز تعطیلی رسمی و شنای کله ی سحری و این آخری ,خواب یک ساعته,
موجود دلنشین و خوش خنده ای از آیسان همیشه بد قلق و جدی ساخته بود.
romangram.com | @romangram_com