#تا_آسمان_پارت_328

خم شد و خودش با نوک انگشت کشید روی گونه ی او.

لبهای آیسان به لبخند عمیق و شیرینی کش رفت.انگشتانش را چفت کرد و کشید به جلو׃ولی عجب چسبیدا....

هر ده انگشتش را قفل کرد دور فنجان و نگه داشت زیربینی اش.بخار خوش بو وخنکش گرمای ملسی به صورتش میبخشید. با اخمی ساختگی نق زد׃من دیگه غلط بکنم بخوام با تو بیام دریا...!

_کارخوبی میکنی...... بی سر خر بیشترم میچسبه....

شانه بالا انداخت دسته ی چوبی ساکش را از پشت آیسان کشید وسر کرد داخلش׃نبر به جهنم... مهتا که اومد با اون میام و التماس تورو هم نمیکنم......

صدای قلپی نوشیدن چای آیسان آمد بعد هم صدای خودش׃توهروقت تونستی زودتر ازساعت هشت بیدارشی اونوقت واس من قپی در کن بچه....

ساکش را انداخت روی زیر انداز وفویل کیت کت را باز کرد ׃ اصلنش بعد از ظهرامیام.........

_اونوقت باید آرزوی دیدن این آب ترو تمیزو ببری تو گورت......به منم بده...

لب بالائی اش تاب برداشت. تمام سطح شکلاتی کیت کت ماسیده بود روی زرورق وانگشتانش را قهوه ای و نوچ کرد׃اَه...اینکه آب شده همش...

همه را کوبید کف دست آیسان که آمده بود تا توی صورتش.

فکری دستش میان محتویات ساک چرخیدو نایلکس را بالا گرفت. با صورتی وا رفته به توت فرنگی های پوره شده نگاه

کرد׃گندیده .....


romangram.com | @romangram_com