#تا_آسمان_پارت_326

صدفهای ابرو باد و گوش ماهی های رگه دار رنگین کمانی... ماهی های انگشتی بافلسهای اطلسی که از لای قدمهایش فرار میکردند.....لذت بخش تر از این لحظه مگروجود داشت ?

آب رسیده بود تا زیر زانوهایش.

آب سرد....تن گرما خورده......ودانه دانه ی موهایی که میشد شمارششان کرد׃ هیییع....

نفسش بند رفت از خنکای آب.دست کشید روی بازوهای دون دون شده اش.

با کوفتن موجی به سینه اش جیغ سرخوشانه ای زد. نفسش را نگه داشت و دوباره ول کرد׃یک... دو... سه...حمله....

***

.سرش را کمی روی شانه کج کرد.انگشت کوچکش رابرد توی سوراخ گوش و تکان تکانش دادبا کف دست چند ضربه روی گوشش زد.گرگر توی گوشهایش حالا تبدیل شده بود به هو هو.

_بفرما..به امید خدا کر شدی رفت.!

چشم توی محوطه چرخاند. مردم مثل مور و ملخ ریخته بودند توی ساحل. در صورت نبودن آن سایه بان بزرگ ,که حالا قاچ های قرمز رنگش زیر اشعه ی خورشید چشم رانقره داغ میکرد,پیداکردن آیسان ,میان آن همه جمعیت با پوششهای مشابه,کار تقریبادشواری به نظر میرسید.

با دیدنش که دمر خوابیده بود,حس کرد از سوراخهای بینی اش بخار بیرون میزند.

_لعنت به من اگه یه بار دیگه باتو اومدم دریا....

کجا بود مهتا که از همان ورودی مانتو و شالش را میکند و میزد به دل آب.درست ازلحظه ای که پایش به آب میرسید تا وقت رفتن مثل قورباغه ها جست و خیز میکردصدای جیغ جیغش تمام محوطه را پر میکرد.


romangram.com | @romangram_com