#تا_آسمان_پارت_325
غلتی روی شکم زد ودستش را سایبان چشم کرد.نگاه تار شده اش از شدت نور رفت تاپای چتر بزرگ قرمز مشکی. همانی که رویش نوشته شده بود״خنک بنوشید״.
آیسان اینبار به پهلوی چپ خوابیده بود.همه سه ماه تابستانش با کرمهای اتو برنزه و دریاو آفتاب میگذشت .آنقدری که تا دوماه بعد تابستان پوسته های خشک ومرده اش را ازروی ملافه ها جمع میکرد.
_فقط بلده واسه من دکتر بازی در بیاره..
آیسان همیشه میگفت تمام مزه ی دریا به یله شدن روی شنهای داغ و دوش آفتاب گرفتن است.
ساق پاهایش را ضرب دری چسباند به هم و بطری خالی را با یک نشانه گیری شوت کرد ته سطل آشغال پلاستیکی قرمز که تا یک سومش زیر شن ها چال شده بود.
برگشت ودوباره نشست. دستهایش را کمی دورتر از بالاتنه اش تکیه داد و چشم دوخت به تلولو لرزان مسیر نورانی پیش رویش.
صبح همان شبی که مهراد زنگ زده و بسته بودش به نفرین, شماره سیمین را گرفته بود. حال حاج خانوم را پرسیده بود. سیمین خیال آشفته اش را کمی سامان داده بود...
با خنده گفته بود "بیاو با خودش صحبت کن..."و گوشی را سپرده بود دست حاج خانووم.
هیچ وقت شوک صدایش را ازیاد نمیبرد. اول نفسش توی گوشی لرزیده بود و بعد هم صدایش.
چشمهای خودش هم که انگار شرطی این صداشده بودند. توی سکوت, غریبانه باریده بودند.صدایش هنوز توی گوشش بود.گفته بود ״ترسیده و خیال کرده حرفشان شده.. گفته بود کار خوبی کرده و بهترین تصمیم را گرفته... گفته بود این اواخر خیلی نگرانش میشد... و باز با همان خوش خیالی ذاتی اش گفته بود فکرخورد و خوراک مهراد نباشدو با خیال راحت به گشت و گذارش برسد...خواسته بود هر روز زنگ بزند برایش ...
گفته بود حالا که میدانم رشت نیستی بیشتراز همیشه دلتنگت میشوم... ״انگشتانش فرو رفت میان شنهای گرم ... مشت شد... آمد بالا....و آرام آرام شل شد.ودرست بعد آن روز هر جا که بود ,هر کاری که داشت ساعت هفت عصر گوشی میان دستانش بود.
پاهایش را جمع کرد و ایستاد. بندینکهای بیکینی مشکی اش را روی پهلو سفت کرد وقدمهایش را کشید سمت آب. ناخن های پرتقالی اش زیر چین و شکن آب ,تاب میخوردند.سنگهای ریز و درشت صیقلی...
romangram.com | @romangram_com