#تا_آسمان_پارت_324

دراز کشیده بود درست روی خط ساحلی.جایی که موجهای کوچک و بزرگ از هم سبقت میگرفتند. می آمدند تا زیر زانوهای خم شده اش. دوباره که برمیگشتند میشستند و میبردند شنهای کف پایش را.

اگر از ریز ریز کوفتن های ضرب دلشوره ی ته سینه اش ,فاکتور میگرفت. اگرآن استرسی را که باعث شده بود با هر بار صدای تلفن ویا آیفون استخوان به استخوان تنش از ترس بپوکد را ,نادیده میگرفت. اگر کسی می آمد و اطمینان میداد که تمام آن دوماه کابوس بوده,خواب بوده و حالا باید بیدار شود,آنوقت بود که با خیالی آسوده می گفت که ده روز است به معنای واقعی کلمه زندگی کرده .

یک پایش را انداخت روی زانوی پای دیگر.صدای دست و موزیک شادی کمی

آنطرفتربه راه بود

منصورداشت حنجره میدرید که׃من باهات جوورم......نگو مغرورم....

پای بالا رفته اش ریتمیک داشت با صدای ترانه تکان تکان میخورد. یک چشمی به دخترها نگاه کرد که توی آب قطار زده بودند و می رقصیدند. تن و بدن شکلاتی و بعضابرنزه شان توی آن بیکینی های رنگارنگ زیرتابش نور مستقیم خورشیدبرق خیره کننده ای داشت.

زرد آفتابی.. قرمز هندوانه ای... آبی آبرنگی.لبهایش کش آمد.تابستان بود و فستیوال رنگهایش.

نگاهش باز شد روی نیلی آسمان تابستانی.خیلی وقت بود که دنیایش خالی شده بود ازرنگ و نور.

شده بود شبیه قاب عکسهای قدیمی روی دیوار خانه. شبیه همان آدمهایی که سالها بودمیان چارچوب دنیای سیاه و سفیدشان اسیر بودند.

چشمهای تنگ شده اش رفت بالاتر. روی بادبادکهای مواج. خندید. بچه که بودندروزهای بلند تابستانشان توی ساحل, میان موج و ماسه میگذشت. جشنواره ی بادبادکهاهمیشه محبوبترین و مهیج ترین قسمت ماجرا بود.

توی محدوده ی دیدش چشمهایش چرخی زد.

هشت پای نارنجی از باقی هم قطارانش زده بود جلو. کمی پائینتر باب اسفنجی بود با آن لبخند ابلهانه و مهربانش.بعدی بت من .... کمی آنورتر نموی نارنجی شناورمیان آن آبی بی انتها.....


romangram.com | @romangram_com