#تا_آسمان_پارت_323
_د آخه چی بگم بتو.... چی بگم? حالم داره از اینهمه تظاهر بهم میخوره.....از این همه دروغ... از اینهمه دو رنگی....خوشحالی الان?
خوشحالی وقتی میبینی بودن یکی اینهمه وابسته ی بودنته....
نفسش یاری نمیکرد ... نفسهایش نه میرفت ... نه می آمد....تمام توان و اراده اش تنهااندک تلاشی شد برای انباشتن ریه هایش ...
برای باز کردن مسیر هوایی که امشب گویا عاری ازآن ذره های حیات بخش بود... نه کلمه ای به ذهنش آمد نه جمله ای به زبانش تنها یک واژه بود که آواشد میان لبهایش.دست مقابل دهان فشرد وهمان یک کلمه را هق زد׃مه...را....د?
نفس یکباره رها شده ی مهراد,بازدم غلیظش که بارزترین انعکاس آن توی گوشهایش ,کلافگی بود و کلافگی.
جمله ی آخراو باقی مانده ی همان اندک توانش را هم گرفت.
_خدا لعنتت کنه آسمان.....خدا لعنتت کنه....
***
.با صدای سوتی که انگارپرده ی گوشش را نشانه گرفته بود یک چشم زنی که تا گردن زیر شن بود باز شد و غرغر ی کرد.سرش چرخید سمت آب.
مورد تازه ای نبود. دخترها دوباره چشم ناجی ها را دور دیده بودند و خارج از محدوده ی طرح داشتند برای خودشان عشق و حال میکردندو خون به جگر ناجی ها .
لبخندی زد.سرش رفت عقب وچشمهایش روی هم. آخرین جرعه ی آیس تی را ریخت توی حلقش و رها شد روی شنها ی خیس وغلتید.
دستهایش را صلیب کرد دو سوی بدن و نفس بلندش را از بوی ماسه و فلس پر کرد.
romangram.com | @romangram_com