#تا_آسمان_پارت_322

قلبش توی سینه سفت شد...قلبش سنگ شد... سینه اش سرد شد.... باقی حرفهای مهرادفقط و فقط یک مشت ارتعاشات نامفهوم بود که با حنجره ای خش گرفته به مغزش مخابره میشد.یک عالم امواج صوتی گنگ.... میان ذهن شلوغش...

اشکها زودتر ازکلما ت راه فرار پیدا کرده بودند. اشکهایی که حتی فرصت شکستن

بغضش را هم نداده بودند. زار زد.׃چی.... شده....?

_چی میخواستی بشه....?افتاده روتخت بیمارستان.....

کمرش خم شد و پیشانی اش تاج چوبی را لمس کرد׃سر.... سر چی?

_سر دسته گل جنابعالی.....

دست روی دهانش فشرد. هق هق خفه شده داشت راه نفسش را میبست

_الان... حالش ... چطوره.....?

_برا چی حالشو میپرسی ?...هان ?میخوای بگی برات مهمه..?میخوای بگی

نگرانشی..... ?میخوای بگی به فکرشی.....?...نمیخواد.... یه زحمتی بکشومن بعدفکر مادر من نباش....

اشکهایش آرام وبی صدا میریختند روی صورتش.دیگرمهم نبود که صدای گریه اش

برسد آنسوی خط...


romangram.com | @romangram_com