#تا_آسمان_پارت_321

_برا چی زنگ زدی?

صدای او زنگ ناخوشایندی از استهزا داشت.صدایش تحقیر داشت....زخم داشت.....صدایش پر بود از نفرت ......

_عزیییزم?میدونی چند روزه صداتو نشنیدم.... ساعت دوازد رو رد کرده.....دقیق بخوام حساب کنم میشه چهار روز......درسته?

با هر دو دست گوشی را روی گوشش نگه داشت. گوشهایش داغ کرده بود.... گوشهایش از فرط عرق خیس بود و داغ.

_گفتم چی میخوای... برا چی زنگ زدی.... بعد به قول خودت چهار روز زنگ زدی که چی بگی ?ساعت دوئه نصفه شبه... زنگ زدی و داری یه مشت دری وری تحویلم میدی که ....

صدای عربده اش پرده ی صماخش را لرزاند׃ساعت دوی نصفه شبه .... ومن باید بعدسه روز خبر زنمو از پدرم بگیرم....باید سکه ی یه پول بشم?...

داد زدن بلد بود, میدانست حنجره دریدن یعنی چه. باید فریاد میزد... و میگفت که اینقدرسنگ شوهر بودن خودت را به سینه نزن جناب مرادی......باید مثل همیشه که سکوت کرده بود اینبار قفل این سکوت نفرینی را میشکست.....

باید میگفت اما, زبانش نچرخید... دهانش باز نشد ... مهلتی نیافت.... صدای فریادش انگار که میپیچید میان هیاهوی باد .... وقتی که می آمد توی گوشهایش وبرمیگشت .

از صدای فریاداو , حنجره ی خودش داشت میسوخت. دست گذاشت روی سیبکش .

_ساعت دوئه نصفه شبه و من باید بیامو و مادرمو زیر سرم پیدا کنم...

همین!

همین یک جمله کافی بود برای نگه داشتن زمان.... برای ایستادن دنیایش....


romangram.com | @romangram_com