#تا_آسمان_پارت_320

با روشن شدن دوباره ی صفحه آب دهانش را بلعید. صدای بابا فرهاد توی سرش مشت میشد.....توی سرش ضرب میشد״قلبش مریضه.... قلبش مریضه.... اگه طوریش بشه....״لبهای خشکش تکان خورد׃اگه....طوریش ... بشه....?

کف دستش روی قفسه ی سینه اش فشرده شد.ریه هایش را پر و خالی کرد و انگشت روی صفحه کشید.

صدای او , آرامش هولناکی داشت.صدایش تامل و سکون ویران گری داشت

_به به...آسمان خانوووم....

نگاهی شوک زده به صفحه انداخت. مسخره میکرد?مسخره میکرد... داشت مسخره اش میکرد. میتوانست قسم بخورد آن پوزخند لعنتی همان جا کنج آن لبهای لعنتی ترش است.

_یا نه... خانوم آسمان سالاری.... اینجوری درست تره... نه عزیزم?

توی همین چند ثانیه گوشی خیس شده بود و انگشتانش لیز.

_شنیده بودم دختر خانوما وقتی میرن خونه ی شوهر تغییر ماهیت میدن.... چه ظاهری.. چه با طنی..

صدای تک خنده ی مهراد تنش را مور مور کرد....

بازویش را جمع کرد توی سینه.یخ زده بود...یخ کرده بود ... توی این شب خرداد ماهی رو به تیر .....

_ولی در مورد تو ظاهرا این قضیه برعکس بوده....اصالت خودتو بعد ازدواجم حفظ کردی.... نه... خوشم اومد...خانوم سالاری عزیز!....عروس بزرگوار جناب مرادی که هنوز تو عوالم مجردی سیر میکنه.....

زده بود به سرش. داشت مزخرف میبافت و اعصابش را تحریک میکرد.


romangram.com | @romangram_com